خونه خواهر شوشو

دیروز قرار بود که مامانم بیاد خونمون .

 

من هم افتادم به جونه خونه چون مامانم خیلی غر میزنه که

 آی چقدر هپلی آی چقده کثیفی.خلاصه خونمون کلی گل

شد .

 

مامانم

 

 هم ساعت ٢ زنگ زد که نمیام الان دیره شنبه میام .

 

من هم یه ریزه ناراحت شدم و زنگ زدم به شو شو که بیا

 بریم خونه خواهرت اینا عید دیدنیتعجب

 

گفت من یه ریزه کمرم درد میکنه (دو روزه که کمر و کتفش

گرفته )بذار هفته دیگه بریم گفتم نه من حوصلم سر رفته

بریم .

 

بعد از ظهر که اومد قبل از اینکه بریم خونه خواهر شو شو

رفتیم مانتو خریدم .

 

یه مانتو که سبز داره سفید داره زرد داره مشکی داره همه

این رنگها رو توش داره .

 

این رنگشو خوشگل بود منتها احساس کردم روم نمیشه که

 

 بپوشم میخواستم طوسی قهوایشو بردارم که شو شو گفت

 

 چقدر رنگهای اینجوری یه ریزه هم رنگ شاد بردار که خلاصه

 

همون سبز جینگیلی مستونه رو برداشتم

.

 

حالا باید برم شلوار بخرم و یه کفش تابستونی .

 

 

خلاصه ساعت یه ربع به ده رسیدیم خونه خواهر شوشو که

 

 داییش اینها هم بودند و شام رو تناول کردیم و ساعت

نزدیکای ١ رسیدیم خونه .

 

دلم نمیخواست شا م بریم منتها شو شو که زنگ زده بود

گفته بود شام بیان گفته بود حالا خبر میدم به شو شو گفته

 بود آهان میخوای مشورت کنی؟

 

بالاخره که شام رفتیم خوب بود خوش گذشت .

 

ولی دست به سیاه و سفید هم نزدم .آخه من چند

وقت ÷یش. که یه مراسمی داشتم دست به سیاه و سفید

نزد .

 

هر چی عوض داره که گله نداره.

 

زندایش هم به دخترش میگفت بیا سالاد رو ببر دست به

دست بدیم فلانی گناه داره خسته شده .

 

منظورش به من بود دیگه من هم همچنان پامو انداخته بودم

رو پام و داشتم با پسرش راجع به کلاس زبان صحبت

میکردیم.

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
i_am_me

عید دیدنی اونم الآن....[تعجب] ولی سیاه و سفید و خوب اومدی.... واقعا هر چی عوض داره گله نداره[چشمک][نیشخند]

طیبا

به نظر من که خوب کاری کردی دست به سیاه و سفید نزدی خوب مثل خودشون [نیشخند]