احیا

پریشب برای افطاری رفتم خونه همسایه مامانم و فندق رو با خودم بردم نخود هم موند پیش شوشو فندق با خواهری رفت خونه مادرشوهر خواهری به من هم خیلی گفت بیا نتها آمادگی رفتن به اونجا رو نداشتم چون خیلی یهویی شده بود برای همین نشد که برم

خونه همسایه هم با مامانم رفتم و خوش هم گذشت بعد اومدم خونه مامانم که فندق بیاد و بریم ساعت 11 و خورده ای بود که شوشو زنگ زد نخود خوابه میخواهی بری احیا برو من هم حرف گوش کن رفتیم احیا تا ساعت 2 اونجا بودیم چون فندق خسته شد اومدیم خونه ادامه دعای جوشن هم تو خونه خوندم

دیروز هم بادوستم سعیده رفتیم ستارخان خرید کردیم و افطار هم مهمون دوست جون بودم منتها فکر میکردیم بدون بچه ها بهمون خیلی خوش میگذره که اصلا این طور نبود و به قول دوستم عینه این آدمهای محو بودیم اون میگفت کاشکی پسرم بود من هم دلم فندق و نخودو میواست خلاصه از اونجا که برگشتیم چون تولد فندق بود دوستم منو گذاشت دم ماه بانو من یه کیک خریدم و شوشو و بچه ها هم اومدن و فتیم رستوران پدرخوب (که حالم از غذاش بهم خورد فقط به خاطر فندق که اونجا رو دوست داره رفتیم)و فندقی رو سورپرایز کردیم و شمعشو فوت کرد و شوشو هم براش یه ارگ خریده بود آورد اونجا بهش داد

شب که اومدیم خونه میگه مامی دستت درد نکنه خوب بود منتها کیک بچه گونه نداشت حالا خوبه سه هفته پیش براش تو سرزمین عجایب تولد گرفته بودما امان ا ز این بچه ها

 

/ 0 نظر / 17 بازدید