این ایام عزاداری هم تموم شد و به طبع ددر رفتن و غذا گرفتن هم به پایان رسید

امسال ماه محرم و عزاداریش بیشتر بهم چسبید نمیدونم چرا

چه برکتی هم داره این غذاهای امام حسین قربونش برم هنوز غذا دارم و حدود یک هفته است که آشپزخونه در حال استراحته

دیشب برای دیدن کاغذ دیواری رفتیم سمت میدان نور که چند تا از این مغازه ها هستش

به شوشو گفتم ماشین رو بذار این طرف خودمون از خیابون رد بشیم چون میخواستیم دقیقا دم مغازه پیاده بشیم باید خیلی میرفتیم جلو 

رفتیم تو مغازه نگاه کردیم و داشتیم برمیگشتیم خیابون هم خلوت بود هم چراغهای پرنور داشت شوشو هم فندق رو بغل کرده بود که دیدم یهو یه موتور با چه سرعتی داره میاد با وجود اینکه هیچ ماشین هم این طرف و اون طرف مانبود مستقیم داشت به سمت ما میومد که من انقدر جیغ زدم دقیقا بین من و شوشو متوقف شد پسره هم از این جینگیلی بینگیلیا بود با نامزدش یا دوست دخترش نمیدونم

خود پسره انقدر ترسیده بود که موتور رو ول کرد و نشست رو جدول کنار خیابون و انقدر میلرزید که دختر داشت ماساژش میدا و هی میگفت واقعا هیچیتون نشد حالا من مگه آروم بودم انقدر جیغ زدم که خدا میدونه میگفتم مگه کوری پسره هم هی میگفت ببخشید غلط کردم من هم گفتم اگه زده بودی غلط کردن تو به چه دردم میخوره

این گذشت و رفتیم یه مغازه دیگه ببنیم بازهم ماشین رو پارک کردیم و داشتیم میرفتیم این طرف خیابون که دوباره یه پراید انقدر با سرعت داره میاد که اگه شوشو خودشو نکشیده بود جلو خورده بود به کمرش قشنگ آیینه ماشین گرفت به کاپشنش من هم گفتم یا علی الان میزنه به شوشو بچم پرت میشه هوا

راننده هم کلی ترسیده بود و میگفت من ندیدم شما رو هیچی نشد باز هم کلی جیغ زدم انقدر شک شده بود م که تمام بدنم میلرزید

راه افتادیم سمت خونه مامانم اینا براشون ابگوشت نذزی گرفته بودیم ببریم اونو به مامانم اینا دادم

داشتیم برمیگشتیم نزدیک تیراژه همیشه ترافیکه ولی خیلی خلوت بود داشتیم رد میشدیم که یهو یه ٢٠۶ ا زتو یه فرعی پرید تو لاین سرعت که ام توش بودیم این دفعه چشمامو بستم گفتم ماشینه زد تو کمر ماشین که یهو شوشو رفت سمت راست که گفتم خوردیم تو گاردیل قشنگ رفتیم بالای جدول و دوباره فرمون رو اون وری کرد و واقعا خدا رحم کرد گفتم الان ماشینه میاد مهمونی تو ماشین ما 

انقدر ترسیده بودم که خدا میدونه نمیدونم چرا دیشب اینجوری شدیم یعنی خیلی خیلی خدا بهمون رحم کرد

دیشب ساعت ٢ خوابیدم و ساعت ۴ هم بیدار شدم و خوابم نبرد همش این سه تا حادثه از جلوی چشمم رد شد برای مامانم تعریف کردم گفت حتما یه خونی بریزین یه خروس بکشین

/ 5 نظر / 7 بازدید
آمد

جالب اینه که اصل عزاداری از این به بعد اما ما به پیشواز میریم عزاداری

نگار

[گل]وای خیلی خدا رحم کرده 3 تا پشت هم چشمتون کردند [ماچ]این دختر خوشگلتو ببوس

طیبا

خدا واقعا بهتون رحم کرده به نظر من هم بهتره یک صدقه ای بدید [لبخند]

مهسا مامان ملودی

خدا رحم کرده بیشتر مواظب باشین تو رو خدا!

آرزو مامان آرش

خدا خیلی رحم کرده خانم گل. مامان راست میگن حتماً یک خونی بریزین. بلا به دور باشه ازتون همیشه [ماچ][گل][خداحافظ]