صبح ساعت بیست دقیقه به نه بود که غرق در خواب ناز بودم و احساس کردم زنگ واحدمون رو میزنن تو خواب و بیدار رفتم دیدم همون همسایمون هستش که با شوهرش مشکل داره و ولش کرده و رفته حالا آقا با یه دختر ریخته رو هم و میخواست از من بپرسه که بره با دختره صحبت کنه یانه ؟

من هم خوابه خواب بودم و نمیفهمیدم که چی میگم .کلی به هم ریختم .

فندقی هم بیدار شد و من هم یه ریزه خونه رو جمع و جور کردم و رفتم خونه مامانم اینها .

ناهار که خوردیم خونه یکی از همسایه هاشون دعوت بودیم ختم انعام .

لازم داشتم و بهم چسبید .

بعدا زظهر هم با خواهری رفتم بوستان فندقی هم پیش مامانم بود که بهم زنگ زد که به شوشو بگو نره خونه شام بیاد اینجا اول قبول نکردم چون پریشب هم دوباره اونجا بودم خلاصه دیگه تلپیدیم .

این عکسها رو هم مخصوص دوستم نگار جون گرفتم حالا نمیدونم واضح هست یا نه؟

/ 6 نظر / 4 بازدید
نیوشا

[گل][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]

خانم خونه

من اولین نفرم مگه نه ؟ طفلی همسایتون دلم واسش سوخت

نگار

سلام پیروزه جون مرسی از عکسا اره واضح بود دلم هوای ویترینای ایرانو کرد من همیشه با اینکه تو کامنت گذاشتن تنبلم اما وبلاگ زیاد میخونم اخه شوشی من شب کاره منم شبا همش پای وبلاگای دوست هستم ووبلاگ تو رو خیلی دوس دارم شاید منم وبلاگ زدم اگه اینکارو کردم حتما بهت خبر میدم مرسی دوس جونم کفشا هم خوب بودن مدلاش[گل]

ندا

سلام خانمي خوبي فتدقت چطوره...همش خونه مامان اينا ديگه....ما هم چند وقت ديگه ميام ايران چه عکس باحالي

بهاره

سلام ببخشید ولی این مغازه مال دوست منه یعنی این خانمه مغازه را میگردونه الان نمیدونم فروشنده اورده یا نه ولی همیشه خودش وایمیستاد دو تا بچه هم داره