پنجشنبه شب که از اداره رفتم شوشو و فندقی آماده بودن که بریم خونه اشرف اینها

انقدر ترافیک بود خونشون سمت تهرانپارسه نزدیک ساعت ٩ رسیدیم او دو تا خانواده که دوستمون هم هستن بودن .

خیلی خوش گذشت فقط فندقی انقدر سرفه کرد که نگو اعصابم یه ریزه به هم ریخت کلا با این دوستامون خیلی جوریم (قبلا راجع بهشون توضیح دادم )ساعت ۴ صبح بود که خوابیدیم و دوباره ساعت ١٠ از خواب بیدار شدیم ناهار هم بودیم و که نذاشتیم دیگه غذا درست کنه همون غذاهای شب رو خوردیم

بعد از ظهرش هم ولیمه همسایمون دعوت بودیم تو فاطمی نمیخواستم برم ولی همه همسایه هامون میرفتن و احساس کردم که خوش میگذره بعدش بی ادبی که نرم هم برامون گوشت قربونی آورده بود و یه بار که من سفره داشتم اومده بود دیگه اینکه عروسی یکی از دوستام هم اونجا بود ٧ سال قبل که من نرفته بودم دلم خواست ببینم سالنش چه جوریه

اونجا هم خوش گذشت اکثر همسایه هامون بودن فندقی هم تا تونست بازی کرد با اون سرفش که قطع نمیشد

یه سوتی هم دادم اون هم اینکه از خونه دوستمون یه سره اومدیم تالار تا نشستیم تو ماشین دیدیم یخه یخه بخاری هم باد سرد میزد فندق هم دامن پاش بود گفتم نکنه بدتر بشه شلوار راحتی شوشو رو انداختم رو پاش

به تالار که رسیدیم جا نبود برای پارک به شوشو گفتم من پیاده میشم دم تالار تو. برو یه جا پارک کن حالا فکر کنید کیف و کادو فندق همه دستم به همسایمون رسیدم و زیارت قبول گفتم و دیدم یه سرباز که دمه اونجا وایساده بود گفت شلوار بچتون داره میفته که نگاه کردم دیدم اوه اوه شلوار شمعی شوشو  که آویزون شده دیگه نمیدونین با چه سرعت عملی اینو چپوندم تو کیفم

ولی در مجموع خوب بود