یه دوست دارم که از دوران دبیرستان یعنی دقیقا دوم دبیرستان تا حالا یعنی از سال ٧۵ باهاش دوست هستم .

صمیمی هستیم با هم یه افکار و عقاید خاص داره و کلا نحوه زندگی زناشویش با من فرق داره ولی با این حال با هم صمیمی هستیم و به قول معروف آبمون توی یه جو با هم خوب میره .

شوهرش سه سال از خودش کوچیکتره و طی یه فرایند عشق و عاشقی شدید با هم ازدواج کردند و یه ریزه هم مخالفت وجود داشت چون که خانواده دوست خیلی پولدار بودند و خانواده پسره معمولی ولی خوب دوستم هم یه مشکلی داشت که ممکن بود هر پسری قبول نکنه چون خیلی اهل شیطنت و دوست پسر بازی و از این حرفا بود ....

با هم مزدوج شدند و الان هم خدا رو شکر خوشبخت هستن

همه اینا رو گفتم که بگم قرار شد با دوستای دبیرستانیم که ۵ نفر میشیم

شهره که دو تا بچه داره خیلی اهل پز پزی و کلاسه ولی یه نموره متعادل شده

زهرا که اون هم با شوهرش اون طوری که یادمه از همون کلاس دوم دبیرستان دوست بود تا مقطع فوق لیسانس و الان هم یه دختر داره

لیلا که خیلی آروم و دوست داشتنیه و مزدوج شده ولی بچه نداره

فروغ هم که اون هم بچه نداره ولی خیلی شوخ طبع و کارمند و گوینده رادیو جوان هستش

یه دوره زنونه بذاریم و هر ماه خونه یکی و بنا هم شد که خیلی ساده برگزار کنیم خونه هر کسی که میریم یه عصرونه سادهخ درست کنه و خیلی اذیت نشه به صرف این که فقط دور هم باشیم .

حالا دو هفته دیگه قراره که بیان خونه ما و استارت از من زده بشه .

یه حس خوب دارم وقتی با دوستای دبیرستانم یه جا جمع میشم حس بچگی و دانش اموزی بهم دست میده که خیلی برام لذت بخشه و بهم انرژی منتقل میکنه .