یه چند روزه که خیلی به هم ریختم اون همسایمون که الان دوستم شده و شوهرش گذاشته بود و رفته بود حالا دوستم رفته معشوقه آقا رو پیدا کرده و خواسته باهاش رودررو بشه و صحبت کنه بگه که برای چی وارد زندگی منو بچه ۴ ماهمم شدی که آقا از جانب معشوقش بهش خبر میرسه و آقا هم زنگ میزنه به دوستم که یا حق نداری با فلانی روبرو بشی یا اینکه میام بچه رو ازت میگیرم دودستم هم برمیگرده میگه من نمیخواهم که بکشمش نترس میخواهم باهاش صحبت کنم بعدش هم الکی برمیگرده میگه خب بیا بگیر مگه من پرستار  هستم که فقط بچتو نگه دارم و تو بری خوش گذرونی البته اینطوری گفته که فکر نکنه نسبت به بچه حساسیت داره هیچی دیگه با دختره تو رستوران هزار و یک شب قرار داشته که تا از ماشین پیاده میشه شوهرش بچه رو از بغلش میقاپه و میدوه

حالا دیگه این دوستم دیونه شده همش میگه بچم بچم از یه طرف هم به خانوادش نگفته که بچه رو برده همش نشسته تو خونش و در و دیوار و نگاه میکنه و غصه میخوره فکر میکنه که بچش داره گریه میکنه اون روز آوردمش خونه خودمون که یه ریزه راحت تر باشه و کمتر فکر و خیال کنه ولی هزار بار رفته پایین به قول خودش بچشو آروم کنه .

خیلی خیلی به هم ریخته هستم یاد حرفهای دوست میفتم آها یه بار هم آقا به دوستم برگشته گفته دلم برات میسوزه ها ولی میدونی فلانی هم آرزو داره که لباس عروس بپوشه این فقط یه نمونه کوچیکشه

تو رو خدا براش دعا کنید