صبح ساعت بیست دقیقه به نه بود که غرق در خواب ناز بودم و احساس کردم زنگ واحدمون رو میزنن تو خواب و بیدار رفتم دیدم همون همسایمون هستش که با شوهرش مشکل داره و ولش کرده و رفته حالا آقا با یه دختر ریخته رو هم و میخواست از من بپرسه که بره با دختره صحبت کنه یانه ؟

من هم خوابه خواب بودم و نمیفهمیدم که چی میگم .کلی به هم ریختم .

فندقی هم بیدار شد و من هم یه ریزه خونه رو جمع و جور کردم و رفتم خونه مامانم اینها .

ناهار که خوردیم خونه یکی از همسایه هاشون دعوت بودیم ختم انعام .

لازم داشتم و بهم چسبید .

بعدا زظهر هم با خواهری رفتم بوستان فندقی هم پیش مامانم بود که بهم زنگ زد که به شوشو بگو نره خونه شام بیاد اینجا اول قبول نکردم چون پریشب هم دوباره اونجا بودم خلاصه دیگه تلپیدیم .

این عکسها رو هم مخصوص دوستم نگار جون گرفتم حالا نمیدونم واضح هست یا نه؟