سه شنبه از اداره که رفتم بعد از استراحت با شوشو رفتیم طوبی برای خرید کادو برای فندقی .

یه گردنبند براش گرفتم که پلاکش دو تا دلفین چسبیده بهمه که یکیش ماته یکیش براقه .

انگشتره مامانبزرگ (مادر شو شو )جون رو هم بردم که اون رو هم بدم از بس که کج و کوله شده بود ده هزار تومن هم اونو برداشتهیپنوتیزم

دیگه رفتیم ماه بانو کیکشو سفارش دادم .

دیروز هم دختر خالم زنگ زد که برام میتونی از این جا قاشق چنگالیهای سیلور بگیری؟

دیگه بعد از ظهر با خواهری رفتیم بوستان و براش خریدم .قرص هم خواسته بود براش گرفتم .

وقتی رسیدیم گفت حسابمون چقدر میشه ؟گفتم هیچی گفت منو ناراحت نکن من دلخور میشم باز هم قبول نکردم .

آخه اونها همیشه به ما لطف داشته و دارن این هم باز هم خیلی کم بود.

شام هم اونجا بودیم منتها با بغض و گریه حالا مامانه من داره هق هق میکنه عمه دختر خالم برگشته میگه گریه نداره که من خیلی خوشحالم که داره میره

انقدر حرصی شدم که نگو خب معلومه خوشحالی چون ۶ ماه دیگه میری آمریکا میبینیش مامانه من چی؟

امروز صبح هم قبل از این که بیام اداره رفتم اونجا دیدمش دوباره ولی خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم.

ولی خداییش خیلی دلم گرفته خیلی انگار یه چیزی گم کردم .