دیروز مامانم مولودی داشت .

صبح ساعت ٨ فندقی رو بیدار کردم و رفتم خونه مامانم اینا .رسیدم مامانم نبود با شوهر خواهری رفته بود برای خرید میوه .

رسیدم شروع کردم به جارو کردن خونه .

بعد ش میوه ها رو شستم منتظر موندم تا خشک بشه بعدش با خواهری بسته بندی کردیم .

مامانم میخواست شربت بده که بهش گفتیم بستنی بده هم شیک تر ه هم راحت مامانی هم قبول کرد.

بعد با شوهر خواهری رفتیم برای گرفتن شیرینی و گل رو گرفتیم و اومدیم شوهر خواهری هم همون موقع میخواست بره دنبال دخی بزرگه من انقدر هول بودم به شوهر خواهری نگفتم بیا با ماشین ما برو انقدر بعدش ناراحت شدم به خواهری گفتم اون هم گفت از بس که گدایی با خودم گفتم من انقدر عجله داشتم که یادم رفت وگرنه من اصلا نسبت به ماشین حساس نیستم و برام مهم نیست .

دیگه مادر شو شو و خواهرش اومدن و قرار بود ببرمشون خونه خودمون که هر کاری کردم نیومدن گفتن تو خسته ای و بعدش بابا هم حالش خوب نیست .

منم خوش خوشانم شد چون واقع دیگه نمیتونستم برم خونه از اونها هم پذیرای کنم ولی خانواده شوشو خواهری رفتن خونه خواهری ایشون هم سنگ تموم گذاشته بود .

دختر خالم هم خیلی دوست داشت که بیاد ولی زنگ زد و گفت یه مقدار خرید داره که حتما با همسرش باید انجام بده چون همسرش یک هفته دیگه میخواهد بره .

باز هم خیلی سوال کرد ساعتشو گفت خیلی خیلی دوست دارم بیام چون تا حالا هم ندیدم و دلم میخواهد شرکت کنم ولی متاسفانه مثل این که نرسیده بود بیاد .

شب به مامانم زنگ زده که فردا همگی بیاین اینجا که من شیفتم نمیتونم برم مامانم اینها میخوان برن من هم کلی حرص خوردم که شیفتم که خدا میدونه .

راستی دیشب مبلامو آوردن خوشگله ها منتها مبل قبلیه اون قسمت رو کاملا پر کرده بود منتها این یکی یه مقدار کوچیکتره .

شوشو میگه عالیه چشمت عادت نداره .

حالا باید برم اون قسمت خونه رو یه مقدار صورتی کنم که ست بشه .البته هم رنگ گلهای فرشم هست ولی یه میز قاب دارم کنارش که رومیزیش قهوای طلایه و به این میلا نمیاد یه گلدون هم دارم که گلهاش صورتی و زرشکیه باید بذار اونجا .

ههههههههههههههههه همرو نوشتم .