شنبه اخر من طاقت نیاوردم و ساعته ۳ اس ام اس زدم که تولدت مبارک اون هم در جواب زد از لطفتون ممنون .

ولی شب که اومد خونه شدیم آشتی آشتی و عشقولانه .

دیروز صبح هم که از خواب پاشدم کارهای فندقو کردم و مشغول درست کردن سالاد ماکارونی شدم اون که دست شد سوپ رو گذاشتم تا هم یواش یواش بپزه هم جا بیفته بعدش هم ژله درست کردم .

ظهر هم به مامانم زنگ زدم و گفتم اگه میشه بیا پیشه فندق من برم کیک بخرم گفت آخه میخوام برم جواب آزمایشمو بگیرم به خواهری زنگ زدم گفت میخوای که من برات بگیرم گفتم نه گفت میخوای من بیام پیشه فندق گفتم نه بابا سخته گفت خودت با فندق برو هوا که خوبه من هم دیدم هم ماشین دمه دره هم فندق یه هوایی میخوره بنابراین شال و کلاه کردیم و به اتفاق رفتیم ماه بانو و کیک فوق رو خریدیم .

اودیم خونه و من هم یه جارو گردگیری اساسی کردم و فندق رو خوابوندم و خودم هم خوابیدم بیدار که شدیم میوه ها و کاههو ها رو گذاشتم توی ظرفشویی و شسته کردم .

همسری هم که اومد جوجه خریده بود و سیخ کرد آماده من هم برنجمو ساعت ۷ گذاشتم خواهری اینها هم ساعت۹ اومدن و شو شو و شوشوی خواهری رفتن بالکن سر وقت جوجه ها آماده شد و شام خوردیم و بعدش کیکیو اوردم .

مامانم هم که یه پلیور با یه شلوار خواهری هم ۲۰۰۰۰هزار تومان پول البته هی بهم گفت بگو چی لازم داری و من هم نگفتم گفت نمیخوام یه چیزی بگیرم که به دردت نخوره پولشو زحمت کشید داد .خودم هم که یه کیف بزرگ فندق هم یه اسپری .

دسته همه درد نکنه که زحمت کشیدن .

خواهره شو شو هم شنبه زنگ زد و تولدشو تبریک گفت ولی یه کلمه نگفت گوشی رو بده به پ من هفته پیش که مریض بود بهش زنگ زدم و حالشو پرسیدم حالا که اینجوریه من هم دیگه بهش زنگ نمیزنم .