دیشب رفتیم مهمونی خوب بود خوش گذشت .تازگیا فندق خیلی بد عادت شده موقع خواب گریه میکنه که من نمیخوام بخوابم .

دیشب هم این فیلما رو درآورد من هم عصبی شدم و سرش داد زدم شوشو هم داشت مسواک میزد گفت یواش همسایه ها خوابن فندق که فهمید حامی داره بدتر کرد من هم رفتم دو تا زدمش که کاشکی دستم میشکست .

البته شوشو نفهمید که زدم وگرنه دیگه هیچی

با هم بحثمون شد انگار من هیچ حقی برای بچم ندارم همش باید بگم و بخندم .

حق ندارم به عنوان مادر سر بچم داد بزنم شو شو هم گفت نه من میگم یه مقدار باهاش مدارا کن و یه ریزه ملایم تر رفتار کن.

من هم توی هال خوابیدم و گفتم الان میاد منت کشی که زهی خیال باطل .

امروز هم بهم زنگ زدن که یه همایش روانشناسیه راجع به مسابقه نقاشی که هفته پیش تو اداره برگزار شده بود و فندق هم شرکت کرده بود .

ساعت ٣ باید برم همایش .

اصلا هم حال و حوصله ندارم راجع به دیشب برای رفتار با فندق عذاب وجدان دارم .

راستی همون دستی که بچمو زدم درد میکنه به شدت البته حقمههههههههههههههههه