۶ سال پیش دقیقا ۶ سال پیش امروز عروسیمون بود .

وای که چه روزی بود چقدر دویده بودیم که عروسیمون به بهترین نحو برگزار بشه .تو دست تنها بودی تنهای تنها ولی همه سعیتو میکردی که منو خوشحال کنی .

۶ سال پیش الان من تویه آرایشگاه بودم سالنی که با خواهری کلی گشتیم تا اونو انتخاب کردم و راضی هم بودیم ولی خودم مدله موهامو دوست نداشتم خیلی جمع کرده بود و کشیده بود به بالا ولی تو میگفتی حرف نداری ماه شدی .

دسته گلم رو با چه وسواسی از تویه آلبوم انتخاب کردم یادته چند تا دونش پلاسیده بود؟تو ماشین با هم پلاسیده هاشو میکندیم؟

رفتیم باغ برای این که عکس بندازیم دل درد شدید داشتم و تو میگفتی که نکنه کبابی که ظهر فرستادم آرایشگاه مسموت کرده و انقدر با هم رودر وایسی داشتیم که نمیتونستم بگم که نه قضیه چیزه دیگه است .

چقدر تالار رفته بودیم نپسندیده بودیم آخر سر رفتیم سعادت آباد و از تالار آسمان خوشمون اومد واقعا هم معرکه بود و ما چقدر راضی .

۶ سال پیش چقدر شاد بودیم و فارغ از همه چیز .

بعدش خیلی خیلی تلاش کردیم برای اینکه وضعیت رفاهیمون خوب بشه یادته؟

چقدر قسط داشتیم البته الان هم داریم .

چقد زود گذشت الان فندق ثمره عشقمونه الان چقدر خوشبخت تر هستیم مگه نه؟

من یادمه ولی تو از صبح تا الان هیچی نگفتی چرا؟

پول هم نداری که کادو برام بخری ولی چرا یه تبریک نگفتی؟

قبلا این مناسبات برات خیلی خیلی مهم بود که یادت نره الان چرا کمرنگ شده؟

قبلا خیلی برات مهم بود که من مثلا چرا سرم درد میکنه مثلا....ولی الان برات کمرنگ شده چرا؟

ولی باز احساس خوشبختی میکنم و از اینکه هم رو داریم احساس رضایت .

خودم نوشت:

شوشو جونی ساعت ۱۱ زنگ زد و تبریک گفت و گفت

چه بده آدم خشک و خالی برگزار کنه من جبران میکنم

خودت که الان وضعیتو میدونی که .من شرمنده ام .