سلامه

 

یه سلامه بلند بالا

 

بعد از یه عالمه غیبت

 

نمیدونم چرا دیگه حس نداشتم اینجا بنویسم

ولی....بگذریم.

 

یه چند وقتی هست که شدیدا با فکر بچه دوم

درگیرم و فکرم رو به خودش مشغول کرده .

 

به خاطره خودم دوست ندارم فقط به خاطر آینده

که دلم دومی رو میخواهد البته الان هم نه یک

سال و نیم دیگه .

 

میگم فندق بزرگ میشه گناه داره چه کار کنه

 تک و تنها حداقل یه کسیو داشته باشه .

 

برای خودم که مطمئنا سخت خواهد بود دوباره

روز از نو روزی از نو .

 

الان تقریبا به یه آرامش نسبی رسیدم .

 

دوباره شروع بشه شب نخوابی و هزار تا

مسئله جورواجوره خودش....

 

دیشب از دست فندق کلافه شدم و یه داد

سرش زدم شو شو فندق رو پناه داد و  به من گفت این

طوری میخوای یکی دیگه داشته باشیم .

 

بچه داری حوصله میخواهد .

 

بهش گفتم تو یکی دیگه اینو نگو خواهرات آخره

بی حوصلگی هستن تویه بچه داری نه یه ریزه

به بچه میرسن یه سره هم که کتکشون میزنن.

 

حالا من حداقل اینه که به قوله خودش بچه

داریم عالیه .

 

یه موقع میگم ول کن بابا مگه خلم دوباره یکی

دیگه یه باره دیگه میگم نه خوبه .

 

باز هم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام که چه

کار کنم ؟