دیروز شو شو نرفت اداره به خاطر اینکه هم باید زود

میومد که من میرفتم کرمانی هم اینکه صبح باید

میرفتن بانک و ضامنه شوهر خواهر گرامیشون

میشدن .

که البته صبح کنسل شد من هم گفتم بیا بریم مبل

ببینیم یه نیم ست میخواستم برای هال .فندق هم

گذاشتم پیش پرستار و خودمون دو تایی راهی شدیم

میخواستیم بریم امام حسین با مترو رفتیم .

تویه صادقیه سوار که شدیم البته سوار که چه عرض

کنم پرتاب شدیم اون تو یه خانومه جیغ و هوار که وای

 کیفمو زدند تو رو خدا کیفمو به من بدین دیگه انقدر

خانومه جیغ و داد کرد و انقدر زد تویه صورتش که نگو

خانومه بنده خدا دو روز دیگه پرواز داشته بره المان

پاسپورتش بلیطش همه مدارکش توش بوده همراه با

یک ملیون و دویست هزار تومان پول که میخواسته برای

 بچه هاش بره بازار سوغاتی بخره التماس میکرد که

 پولشو بردارین مدارکمو بندازین روی زمین .

انقدر حالم گرفت که نگو .رسیدیم بازار مبل و از چند تا

خوشم اومده بود و بینشون گیر کرده بودم که کدومو

انتخاب کنم یه مدل بود خیلی هم راحت بود و هم

قشنگ منتها قیمتش بالا بود و من نمیخواستم اون قدر

هزینه کنم شو شو هم گیر داده بود که اگه نظره منو

میخوایی من اونو دوست دارم گفتم من هم دوست

دارم ولی گرونه خلاصه یکی دیگه بود هم قیمتش خوب

بود هم فوق العاده راحت منتها خیلی خوشگل نبود

یه یه ربعی هم راجع به اون فکر کردم که اون هم

نشدیکی هم بود خیلی ملیح بود منتها راحت نبود شو

شو هم گفت ما راحتی میخواییم این راحت نیست

 و یه مدل دیگه رو بالاخره سفارش دادم گفتم دو رنگ

 برام بزنه تشکها و بالشتکای روش نارنجی و بدنشو

زرد بزنه .

برگشتنی خونه به شو شو گفتم ببین اخرین روزه بخور

 بخورمه بیا یه ساندویچ بزنیم دیگه با هم یه ساندویچ

زدیمو اومدیم خونه .

من ساعت یه ربع به چهار رفتم کرمانی که ساعت ۴

وقت داشتم خلاصه راهی سعادت آباد شدمو یه

ساعتی نشستم برنامم هم گرفتم که با اجازه همگی

۲۵ کیلو اضافه وزن دارم خانومه گفت خیلی خوب اومده

 بودی پایین چرا ول کردی گفتم نمیدونم خانومه یه

 جوری نگام کرد که یعنی من میدونم انقدر که گاو

تشریف دارین .

بعد از اون هم رفتم آرایشگاه و یه صفایی به صورته

دادیم و ساعت ۶ و نیم رسیدم خونه .

دیدم شو شو گوشت چرخ کرده گذاشته بیرون گفتم

چی میخوای درست کنی گفت ماکارونی گوشتشو شو

 شو سرخ کرد و من هم بقیه کارهاشو کردم شام

خوردیم . من له و لورده بودم فوق العاده خسته بودم .

شو شو هم زنگه زد به خواهرش که قرار فردا رو بذاره

گفت من بهت خبر بدم به شو شو گفتم شوهر

خواهرت چه پررو تشریف دارن هم میخوای بری ضامن

شی هم باید بری دنبالش بدوی و پیغام پسغام بازی

کنی.گفت نمیدونم تقصیره خواهره خودمه .

ساعت ۱۱ و نیم خوابیدیم ساعت یه ربع به یک نصفه

شب خواهره زنگ زده که شنبه برین شو شو هم

میگفت باشه باشه دستت درد نکنه من هم کفری

شدم گفتم نصفه شب زنگ زده ما رو بیدار کرده تو

میگی دستت درد نکنه گفت گیجه خواب بودن نفهمیدم

گفتم خوبه جالبه .

امروز صبح هم با هم اومدیم .