یه چند روزی میشه که مامانم توی خونشون جلسه دارن من هم

دیروز تصمیم گرفتم که برم برای همین به شوشو گفتم که دوساعت

مرخصی بگیر و ساعت ۲ بیا خونه که من تنها برم و فندق رو

نبرم .

ساعت ۱۲ و خورده ای به من زنگ زد که ببخشید نمیتونم بیام من

هم قاطی پاتی کردم گفتم یعنی چی که نمیتونی من کلی برنامه ریزی

کردم و من قول دادم و از این حرفها گفت آخه برام یه جلسه پیش

اومده و ساعت ۲ و ربعه اگر هم نرم خیلی بد میشه گفتم حالا چرا

ماشینو بردی گفت خودت گفتی که ببر که خواستی ۲ بیای راحت

برگردی دیدم کنف شدم گفتم کاری نداری ؟

بعدش هم زنگ زد برنداشتم هی میگفت گوشیو بردار خوب کارت

دارم اگه میبینی خیلی ناراحتی خوب نمیرم میام .اگه میخواستی بیای

پس چرا گفتی نمیتونم

هیچی عصبانی بودم ولی خوب بی مورد هم بود واقعا نمیتونست که

بیا آخه صبح با خواهری که حرف زدم گفت فندقو بیار مامانم هم

میگفت بیار دوستم نسرین هم زنگ زده بود گفت فندقو میاری ؟

گفتم نه گفت چه بدی بیارش دیگه خودم هم دودل شده بودم که فندقو

 ببرم یا نه ؟

خلاصه بعد از تلفنه شو شو گفتم بذار برم حموم یه ذره سبک بشم

 که اومدم بیرون فندق رو دیدم که کلاه و شال گردن پوشیده آماده

وایساده جلوی حموم گفتم خانومی کجا کجا ؟

گفت خونه میدرجون گفتم وا کی گفته ؟

گفت میدرجون تلفن زد گفت بیا .

فهمیدم که مامان جان کاره خودشون رو فرمودند و فندق جان رو

انداختند به جانه بنده .

آماده شدیم و زنگ زدم آژانس و ماشین گرفتیم و رفتیم .زندایی هم

خونه مامانم اینها بود  و خوشحال شدم دیدمش کادوی

خونمون هم که دفعه پیش یعنی قبل از اینکه بره کانادا

یادش رفته بود بیاره برام آورد .

دیگه خواهری اومد و دونه دونه مهمونا عروسای خانوم

س اومدند که چهار تا عروسن که تویه یه ساختمون

هستن البته شدن ۳ تا یکیشون دو ماهی هست که

طلاق گرفته و شوهره گرامش هم خواستگاره من بود د

یکی دیگه از عروساش خیلی شیک و پیکه و از این

 مدلاست که هر روز یه تیپه مثلا اگه گله سر سبز

میخره باید بره یه بلوز هم ست اون پیدا کنه .

آخره وقت که ما هممون توی آشپزخون بودیم یعنی

جونها دیدم داره با نسرین درد و دل میکنه راجع به

شوهرش که خیلی بده خیلی بدبینه دیگه حالم داره به

 خاطره سوگنده که دارم ادامه میدم (دخترش ۶

سالشه )ولی من هم زدم به بی خیالی دیگه....

دیگه خیلی براش ناراحت شدم .

شو شو هم ساعت ۹ اومد دنبالمون و فندق هم گفت

 آخ جون بریم سانبلیچ بخوریم نشستیم توی ماشین

 فندق که از صبح نخوابیده بود خوابید .

شو شو گفت کجا بریم گفتم بی خیالش بشیم (قبلش

تلفنی باهاش آشتی شده بودم )فندق خوابه گفت نه

گناهیه بیدار میشه میگه منو نبردین .

خلاصه اومدیم مترا یه ساندویچی هم به بدن زدیم که

البته اصل ماجرا یعنی فندق جون انقدر بهونه گرفت که

خدا میدونه هیچی هم نخورد خوب طفلکی خوابه خواب

بود .

امروز هم که اومدم اداره پرستاره فندق زنگ زد که تو رو

 خدا شوهرم مونده توی فرودگاه میتونی یه بلیط بندر

 عباس بگیری آخه حیوونی دیروز هم زنگ زد ولی من

نتونستم براش کاری کنم .ولی امروز خوشبختانه زنگ

که زد تونستم براش نامه از ایستگاه تهران بگیرم و

ساعت ۱۰ هم بپره .

البته اگه کنسل نشه .