سلام

بالاخره انقدر اسم عوض کردم تا تونستم بیام  و یه وبلاگ درست کنم اخه هر چی کهمیزدم تکراری بود .

انقدر خستم که خدا میدونه دلم تنگه که خدا میدونه

خسته شدم همش صبح پاشو بیا سره کار شب برگرد یه ذره با فندق بازی بازی کن یه ذره با همدم حرف بزن شب بخواب و دوباره روز از نو روزی از نو .

همکارم دیروز بهم زنگ زد که بیا با هم بریم شمال آخه به من مرخصی نمیدن .

به همدم گفتم گفت تو رو خدا بیا بریم خیلی خسته شدم آخه اون هم چند وقته که خیلی کارش زیاد شده بود و الان یه ذره سبک شده میگه احتیاج به تعویض روحیه دارم البته من هم ایضا .

حالا باید فردا زنگ بزنم به یکی از آقایون همکار که ببینم میتونه جمعه جام بیاد یا نه ؟

هر چی صلاح باشه اون پیش میاد .