درباره نویسنده
خانومی
متولد سال 57 هستم و سال 80 با شوشو ازدواج کردم و خداوند یه فندق سال 84 هدیمون کرد یه نخودچی هم سال88 به جمعمون اضافه شد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • خانومی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • منع
  • تولد شوشو
  • شلوغ پلوغ
  • احیا
  • افطاری
  • گرد گیری
  • عید شما مبارک
  • مبارکو مبارک
  • روزمرگی
  • چهارشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٩
  • خریدهای/////
  • کوزتینگ
  • کفپوش
  • مامانی مرسی
  • تولدم
  • مشهد
  • ماه من سلام
  • یکشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٩
  • شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٩
  • مرخصی
  • جمعه ٢۳ مهر ،۱۳۸٩
  • شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٩
  • پنجشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٩
  • یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٩
  • جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۸
  • چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸
  • وقتی همه خوابیم
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
دوستان من
  • خانومه خونه
  • سارا جون
  • بهانه جونم
  • خاطرات در گوشی من
  • شيرين جون
  • فندق و نخود
  • مهربون يار
  • هستی جون
  • رويای زندگی
  • مريم جون
  • چیستان زندگی
  • یه آشنا
  • خاطرات خانومی
  • آشیانه عشق (پریسا جون)
  • زندگی پر پری
  • ملودی جونم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خودم و خودش
منع
نویسنده: خانومی - یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠

همینه دیگه هی شوشو رو منع کنی که چرا انقدر بی حواسی یه نموره گیج میزنی

اصلا حواس نداری نمونش چند وقت پیش میخواستیم بریم بیرون اومده کالسکه بذاره صندوق عقب کاپشنشو که میخواسته بده زیپشو درست کنند و تو کیسه بوده میذاره گوشه خیابون و رفت که رفت از این موردا زیاده ها

خلاصه من هم عابر بانکمو گم کردم و چند روز بگیر و بگرد و اعصاب و فکر ناراحت تا این که خلاصه رفتم بانک و درخواست کارت جدید دادم امروز صبح که خواستم بیام اداره دیدیم تو جیب پالتومه

مثه این که آه شوشو خان گرفته و سره خودم هم اومد

نظرات ()



تولد شوشو
نویسنده: خانومی - جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠

تولد شوشو خان و نخودچی تو یه روز هست و قرار بود پنجشنبه مامانم و خواهرم اینها بیان خونمون که برنامه عوض شد و برای شب چله رفتیم خونه مامانم به پیشنهاد خواهری کیک خریدیم و رفتیم خونه مامانم

هم شب چله بازی کردیم و هم تولد مبارکی

نظرات ()



شلوغ پلوغ
نویسنده: خانومی - سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠

این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه و به اصطلاح بیزی هستم با یک عدد فندق کلاس اولی و با اون همه کاری که ازشون و ازمون میخوان یه نخودی که تازه دارم از جیش میگیرمش یه دیکته به فندق میگم وسطش هزار بار باید برم د س ت ش و ی ی تا نخود آیا افتخار بدن یا نه؟

عروسی برادر شوشو کوچیکه آبان برگزار شد خیلی خوش گذشت  برای عروسی رفتم آرایشگاه بعدش هم رفتیم اتلیه خیلی احساس خود شیفتگی داشتم به نظر خودم و شوشو خیلی خوب شده بودم اقوام شوشو هم که کلا در این زمینه ها لال تشریف دارن کادو هم همون چیزی که دوست داشتم دادم سکه پارسیان 600 سوتی غرق خجالت بودم و روم نمیشد ولی هر چی عوض داره گله نداره برای عروسی ما هیچ هزینه ای نکردند حتی کادوهای عروسی رو هم شوشو خان تقدیمشون کرده بود و اونها هم لطف کردن و منتقل کردن ولی برای این برادرش خودشون خرج عروس یرو دادند و الحق و الانصاف هم خوب و عالی برگزار شد و به من و شوشو خیلی خوش گذشت خیلی وقت بود که موقعیت دنس دو نفره برامون پیش نیومده بود حسابی از خجالت خودمون دراومدیم

نخودچی الان مریضه و همینجوری غرغرو هست مریض که میشه دیگه سنگ تموم میذاره

اصلا حال و حوصله کار خونه رو ندارم و احساس میکنم گند گرفته ولی نمیدونم چرا هیچ حس و حالشو ندارم

نظرات ()



احیا
نویسنده: خانومی - یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠

پریشب برای افطاری رفتم خونه همسایه مامانم و فندق رو با خودم بردم نخود هم موند پیش شوشو فندق با خواهری رفت خونه مادرشوهر خواهری به من هم خیلی گفت بیا نتها آمادگی رفتن به اونجا رو نداشتم چون خیلی یهویی شده بود برای همین نشد که برم

خونه همسایه هم با مامانم رفتم و خوش هم گذشت بعد اومدم خونه مامانم که فندق بیاد و بریم ساعت 11 و خورده ای بود که شوشو زنگ زد نخود خوابه میخواهی بری احیا برو من هم حرف گوش کن رفتیم احیا تا ساعت 2 اونجا بودیم چون فندق خسته شد اومدیم خونه ادامه دعای جوشن هم تو خونه خوندم

دیروز هم بادوستم سعیده رفتیم ستارخان خرید کردیم و افطار هم مهمون دوست جون بودم منتها فکر میکردیم بدون بچه ها بهمون خیلی خوش میگذره که اصلا این طور نبود و به قول دوستم عینه این آدمهای محو بودیم اون میگفت کاشکی پسرم بود من هم دلم فندق و نخودو میواست خلاصه از اونجا که برگشتیم چون تولد فندق بود دوستم منو گذاشت دم ماه بانو من یه کیک خریدم و شوشو و بچه ها هم اومدن و فتیم رستوران پدرخوب (که حالم از غذاش بهم خورد فقط به خاطر فندق که اونجا رو دوست داره رفتیم)و فندقی رو سورپرایز کردیم و شمعشو فوت کرد و شوشو هم براش یه ارگ خریده بود آورد اونجا بهش داد

شب که اومدیم خونه میگه مامی دستت درد نکنه خوب بود منتها کیک بچه گونه نداشت حالا خوبه سه هفته پیش براش تو سرزمین عجایب تولد گرفته بودما امان ا ز این بچه ها

 

نظرات ()



افطاری
نویسنده: خانومی - جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٠

امشب دو جا افطاری دعوتم یکی خونه مادر شوهر خواهری و دیگری همسایه مامانم نمیدونم کدمو برم یا  این که اصلا نرم به خواهری گفتم هر جا تو بری من هم میام

شب هم دوست دارم برم مسجد محلمون برای احیا چند سالی میشه که شرکت نکردم سالهای قبل با تلوزیون میخوندم منتها نمیدونم چرا وسطاش خوابم میگیره همین طوریش تا ساعت 2 بیداریم ولی نمیونم چه سریه که این شبها 11 خوابم میگره اگه بتونم میرم مسجد که یه حال اساسی ببرم

التماس دعا

نظرات ()



گرد گیری
نویسنده: خانومی - پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٠

اوه اوه چه خاکی گرفته در و دیوار اینجا رو

تو این چند وقت اتفاق خیلی خاصی نیفتاده الان هم که مشغول روزه داری هستیم و سحرها هم فندق باهامون بیدار میشه و لذت سحری خوردن رو برامون مضاغف کرده نخود هم مشغوله و ماشالله خیلی شیطون و بلا و صد البته دلبره

با قوم شوشو یه ریزه سر سنگینم شوشو هم میگه من تماس ندارم ولی یه حسی بهم میگخ دروغ میگه از مدلش میفهمم

امروز هم بهم شیفت اضافه دادن تا ساعت 12 که شوشو پیش بچوکا مونده

فعلا برای شروع بعد از چند ماه دوری بد نیست نه؟

نظرات ()



عید شما مبارک
نویسنده: خانومی - سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳٩٠

٢٩ از اداره که رفتم خونه تا ساعت ١٠ دوتایی با شوشو مشغول جمع و جور و تر تمیز کردن بودیم بهد نخودچی رو بردم حموم و خلاصه سبزی پلو ماهیو زدیم تو رگ انصافا خوشمزه هم شده بود شوشو معمولا خوب ماهی درست میکنه

تا ساعت ٢ هم بیدار موندیم و برنامه شبکه ٣و من و تو رو دیدیم و خوابیدیم نمیدونم چرا هیچ حسی نداشتم که سال تحویل بیدار بمونم عید خیلی دوست دارما خیلی خوب بیدار نموندم دیگه

دیروز هم ناهار خونه مامانم رفتیم که فسنجون گذاشته بود و به رسم مامان بزرگ خدا بیامرزم شیر برنج هم گذاشته بود خواهری اینها هم بودند و خلاصه یه جمع دورهمی خوبی بود و خوش گذشت

همیشه خونه مامانم میریم برای تبریک عید بعد از ظهرش خونه خواهری اینها هم میریم برای عید دیدنی

منتها دیدم میخواهن برن خونه مادرشوهرش پیشنهاد دادم که یه روز دیگه بریم دیدنش اونها هم با خیال راحت برن به عید دیدنیشون برسن

بعد از ظهر هم اومدیم خونه

امروز هم که اداره هستم در خدمت ملت محترم

نظرات ()



مبارکو مبارک
نویسنده: خانومی - یکشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٩

 

تقریبا کارهای خونه تموم شد خیلی خیلی سخت بود کارگر که میومد تقریبا یه روزه یا دو روزه تموم میشد

ولی امسال از اونجایی که مورد مرحمت قشر کارگر قرار گرفتم و خودمون انجام دادیم برای همین طولانی شد و طوری که الان حموم نشسته است و خونه یه جارو گردگیری میخواهد و نخودچی و خودم حموم نکردیم الان هم اداره تشریف دارم و احتمالا باید تا ساعت 7 بمونم گریه

پیشاپیش عید همه مبارک سال خیلی خیلی خوبی داشته باشین

نظرات ()



روزمرگی
نویسنده: خانومی - جمعه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٩

جمعه١٣ اسفند قرار بود کارگر بیاد که قالم گذاشت و نیومد بعدش پرستار بچه ها یکیو برام ÷یدا کرد که قرار بود دیروز بیاد که اون هم نیومد و خودمون دو تا کارها رو کردیم البته کامل تموم نشده بچوکا رو بردیم گذاشتیم خونه پرستارشون و نزدیک ۶ ساعت بکوب کار کردیم تازه سرویسها مونده و دیوارها رو هم نشستم البته دوستم میگفت تمیزه کاغذ به نظرم دیرتر از رنگ کثیف میشه الان انقدر برنم درد میکنه که خدا میدونه فردا هم وقت آرایشگاه دارم ساعت ١ برای ابرو ٧ شب هم ا  پ  ی

خریدهام رو هم از بوستان کردم کیف و کفشم هم از آریاشهر گرفتم ولی باز مانتوم مشکی شد انقدر ماشالله گنده ام که مانتو رنگی سایزم نشد

خریداهامون تقریبا تموم شده فقط شوشو مونده که البته خواهری براش از تایلند شلوار اورده دلم میخواهد کت تک بگیره کفش هم داره یه پیرهن هم باید بگیره که میگه من دارم

سفره هفت سین هم که ظرفاشو امروز اوردم همکارم میخواهد درست کنه دیگه همین 

آها ٢٩ هم شیفتم البته بعدش هم شیفتم ولی دوست داشتم ٢٩ خونه باشه 

نظرات ()



 
نویسنده: خانومی - چهارشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٩

شنبه جلسه فندقی رو رفتم بعدش هم پرستارشون گفت من هستم برو آریا شهر براش کفش بخر رفتم یافت می نشد کفش طوسی پررنگ میخوام نبود البته بودها منتها با قیمت ٣٨ هزار تومن نمیخوام براش گرون بخرم چون کفش طبی باید بپوشه

یکشنبه هم بعد از این که فندقی رفت مدرسه نخود رو بردم بیمارستان لاله که تا ساعت ٣ اونجا بودم و دکترش گفت باید از سیر بگیریش که خیای ناراحت شدم

بعد از بیمارستان به خاطر این که حال و هوام عوض بشه رفتم با نخود بوستان کفش بچه هاشو دیدم اونجا هم نداشت اومدیم خونه

دوشنبه هم یه مقدار کابینتام که مونده بود تمیز کردم بعد از ظهر هم دوباره رفتیم ستارخان در جستجوی کفش که باز هم بی نتیجه بود

دیروز هم خونه بودم و یه مقدار کمد مرتب کردم

امروز هم اینجام

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »